کد مطلب: 14454 تعداد بازدید: ۲۲۷

ادله مرکب از عقلی و نقلی دراثبات ولایت فقیه

دوشنبه ۷ ارديبهشت ۱۳۹۴
اين دليل به شكلى است كه برخى مقدّماتش عقلى است، ولى برخى ديگر نقلى مى‏باشد؛ مانند بعضى از مسايل معاد. در اين دليل اگر مقدّمات نقلى، با ادلّه و براهين عقلى اثبات شده باشند و پشتوانه عقلى داشته باشند، در اصل به عقل باز مى‏گردند و در طول دليل عقلى هستند؛ ازاين‏رو، «ملازمات عقلى» ناميده مى‏شوند.
دليل مركب از عقل و نقل‏
اين دليل به شكلى است كه برخى مقدّماتش عقلى است، ولى برخى ديگر نقلى مى‏باشد؛ مانند بعضى از مسايل معاد. در اين دليل اگر مقدّمات نقلى، با ادلّه و براهين عقلى اثبات شده باشند و پشتوانه عقلى داشته باشند، در اصل به عقل باز مى‏گردند و در طول دليل عقلى هستند؛ ازاين‏رو، «ملازمات عقلى» ناميده مى‏شوند.
     نكته ديگر اين‏كه استفاده از مقدّمات نقلى، هيچ‏گاه به نتايج استدلال خدشه وارد نمى‏كند؛ چرا كه اين مقدّمات نقلى، بر دلايل عقلى متّكى هستند.( شمس، علی، ولايت فقيه انديشه‏اى كلامى، ص 46) 
دلایل عقلی
عالمان ما همواره در مباحث نبوّت و امامت به دليل عقلى تمسّك كرده‏اند. برهان عقلى از مقدّمات عقلى و يقينى سود مى‏جويد. اين مقدّمات بايد داراى چهار خصوصيّت «كليّت»، «ذاتيت»، «دوام» و «ضرورت» باشند. به همين دليل، نتيجه‏اى كه از آن حاصل مى‏شود نيز، كلّى و دائمى و ضرورى و ذاتى است و هرگز ناظر به امر جزئى و اشخاص نخواهد بود. ازاين‏رو، براهينى كه در باب نبوّت و امامت اقامه مى‏شود، هيچ‏يك ناظر به نبوّت يا امامت شخص خاصّى نيست و امامت و نبوّت شخص خاصّى را اثبات نمى‏كند. بنابراين، در مسأله ولايت فقيه نيز، دليل عقلى محض كه از مقدّمات صرفا عقلى تكوين مى‏يابد، اصل ولايت را براى فقيه جامع شرايط اثبات مى‏كند. امّا اين‏كه كدام يك از فقيهان جامع شرايط بايد ولايت را به عهده گيرد، امرى جزئى و شخصى است كه تعيين آن با دليل عقلى نيست.
      دليل عقلى، خود بر دو قسم است:
     الف) عقلى محض؛ ب) عقلى ملفّق.
     دليل عقلى محض آن دليلى است كه همه مقدّمات آن صرفا عقلى باشند و از هيچ مقدّمه‏اى شرعى در آن استفاده نشود.(واعظی، احمد، حكومت اسلامى درسنامه انديشه سياسى اسلام،  ص169)
     دليل عقلى ملفّق يا مركّب به دليلى عقلى گويند كه از برخى مقدّمات شرعى نظير آيات يا روايات يا حكم شرعى خاص نيز استمداد شود و همه مقدّمات برهان، عقلى محض نباشد.
      در باب ولايت فقيه به هر دو نوع دليل عقلى استدلال شده است و ما در اين درس از هر نوع يك نمونه مى‏آوريم.
     پيش از پرداختن به ادلّه عقلى بر ولايت فقيه، ذكر دو نكته لازم است:
     نخستآن‏كه مانعى وجود ندارد كه نتيجه دليل عقلى دستيابى به حكمى شرعى باشد؛ زيرا عقل از منابع احكام شرعى است و مى‏تواند كاشف از نظر شارع باشد. در باب مستقلّات عقليه و غير مستقلّات عقليه در علم اصول به تفصيل در اين زمينه بحث شده است و عالمان اصولى نشان داده‏اند كه در چه شرايطى عقل مى‏تواند كاشف از حكم شرعى باشد. دليل عقلى در استنباط حكم شرعى، همان نقشى را ايفا مى‏كند كه ساير طرق و ادلّه شرعى معتبر ايفا مى‏كنند و اعتبار دليل عقلى در كشف از نظر شارع، در جاى خود به اثبات رسيده است. بنابراين، دليل عقلى محض بر ولايت فقيه از سنخ مستقلّات عقليه است كه در آن از هيچ دليلى دليل نقلى استمداد نمى‏شود.
     نكته ديگرآن كه اقامه دليل عقلى بر امامت و نبوّت، سابقه طولانى دارد، امّا اقامه دليل عقلى بر ولايت فقيه به اعصار متأخّر بازمى‏گردد و مرحوم محقّق نراقى از نخستين كسانى است كه براى اثبات ولايت فقيه به دليل عقلى متوسّل شد و فقيهان پس از او اين مشى را ادامه دادند. تفاوت تقريرهاى مختلف از دليل عقلى در پاره‏اى مقدّمات آن است و در بسيارى از موارد از كبراى مشتركى نظير قاعده لطف يا حكمت الاهى مدد گرفته‏اند.(واعظی، احمد، حكومت اسلامى درسنامه انديشه سياسى اسلام،  ص170)
برهان امام خمینی قدّس سرّهبراثبات ولایت فقیه
همان‏طور كه پيش‏تر گفته شد، برخى از ادلّه كلامى، با مقدّماتى مركّب از عقلى و نقلى شكل مى‏گيرند كه در اين‏جا براى اثبات مدّعاى مذكور (ضرورت‏ تعيين حاكم از سوى خداوند در زمان غيبت) به آن مى‏پردازيم و بيان امام خمينى قدّس سرّهرا به طور خلاصه ذكر مى‏كنيم.
     حضرت امام قدّس سرّه ابتدا به اين مقدمّات استناد مى‏كنند كه:
     اوّلا: احكام اسلام با رجوع به منابع دينى نسخ نشده‏اند و تا روز قيامت باقى هستند. (براساس نقل)
     ثانيا: اين احكام مشتمل بر امور مختلفى اعمّ از اقتصادى، سياسى، حقوقى و ... هستند. (براساس نقل)
     ثالثا: ضرورت حفظ نظم اجتماعى و جلوگيرى از اخلال به امور امرى عقلى است. (براساس عقل)
     رابعا: اجراى احكام اجتماعى، سياسى و نظامى اسلام مستلزم مجرى است تا هرج‏ومرج و بى‏نظمى به وجود نيايد. (براساس عقل)
     خامسا: پيش‏تراز راه عقل و نقل ثابت شده است كه خداوند حكيم است.«و للّه الاسماء الحسنى»(اعراف، 67)
     سادسا: حكيم نقض غرض نمى‏كند. (براساس عقل)
     سپس نتيجه گرفته‏اند كه: چون خداوند حكيم است، براى جلوگيرى از نقض غرض در زمان غيبت، بايد كسى را در رأس امور قرار دهد تا احكام اجتماعى، سياسى، نظامى و ... را براساس دستور خداوند اجرا كند.( شمس، علی، ولايت فقيه انديشه‏اى كلامى، ص 128-130) 
 
 
برهان آیت الله بروجردی بر اثبات ولایت فقیه
دليل عقلى بر ولايت فقيه را مى‏توان با استمداد از برخى دلايل شرعى و تركيب آن با مقدّمات عقلى سامان داد استاد الفقهاء، مرحوم آيت اللّه بروجردى به مدد مقدّمات عقلى و نقلى زير به اثبات ولايت عامّه فقيه مى‏پردازند:
    1. رهبر جامعه، عهده‏دار رفع نيازهايى است كه حفظ نظام اجتماع متوقّف بر آن‏ها است.
    2. اسلام به اين نيازهاى عمومى توجّه، و احكامى در اين خصوص تشريع كرده است و اجراى آن‏ها را از والى و حاكم مسلمين خواسته است.(واعظی، احمد، حكومت اسلامى درسنامه انديشه سياسى اسلام،  ص172)
    3. قائد و سايس مسلمين در صدر اسلام پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله و سلم بوده است و پس از وى، ائمّه اطهار عليهم السّلامهستند و سياست و تدبير امور جامعه از وظايف آن‏ها بوده است.
    4. مسائل سياسى و تدبير امور جامعه، مختص به آن زمان نبوده و از مسائل مورد ابتلاى مسلمين در همه زمان‏ها و مكان‏ها است. در زمان حضور ائمّه به علّت پراكندگى شيعيان، دسترسى آنان به حضرات ائمّه عليهم السّلامبه سهولت امكان‏پذير نبوده است. باوجوداين، يقين داريم كه آن‏ها كسانى را به تدبير اين‏گونه امور منصوب مى‏كردند تا امور شيعيان مختل نشود.
     ما احتمال نمى‏دهيم كه در عصر غيبت، امامان شيعه مردم را از جامعه به طاغوت‏ها و عمّال آن‏ها منع كرده باشند و درعين‏حال، سياست را مهمل گذاشته و كسانى را بر تدبير سياست و رفع خصومت و ديگر نيازهاى اجتماعى مهم تعيين نكرده باشند.
    5. با توجّه به لزوم نصب ولىّ از طرف ائمّه عليهم السّلام، به ناچار، فقيه عادل براى احراز اين منصب، متعيّن است؛ زيرا هيچ‏كس معتقد به نصب غير فقيه به اين سمت نيست. پس بيش از دو احتمال متصوّر نيست: اوّل آن‏كه ائمّه عليهم السّلام كسى را به اين سمت منصوب نكرده باشند و فقط آنان را از رجوع به طاغوت‏ها و سلطان جائر منع كرده باشند. دوم آن‏كه فقيه عادل را به اين مسؤوليت منصوب كرده باشند. براساس مقدّمات چهارگانه قبل، بطلان احتمال اوّل روشن مى‏شود. پس قطعا فقيه عادل به ولايت منصوب است.(واعظی، احمد، حكومت اسلامى درسنامه انديشه سياسى اسلام،  ص173)
     آيت اللّه جوادى آملى نيز برهان عقلى تركيبى خويش را چنين تقرير مى‏كند:
     صلاحيت دين اسلام براى بقا و دوام تا قيامت يك مطلب قطعى و روشن است ... و تعطيل نمودن اسلام در عصر غيبت مخالفت با ابديّت اسلام در همه شؤون عقايد و اخلاق و اعمال است. تأسيس نظام اسلامى و اجراى احكام و حدود آن و دفاع از كيان دين و حراست از آن در برابر مهاجمان، چيزى نيست كه در مطلوبيّت و ضرورت آن بتوان ترديد نمود. هتك نواميس الاهى و مردمى و ضلالت و گمراهى مردم و تعطيل اسلام، هيچ‏گاه مورد رضايت‏ خداوند نيست. بررسى احكام سياسى- اجتماعى اسلام، گوياى اين مطلب است كه بدون زعامت فقيه جامع شرايط، تحقّق اين احكام امكان‏پذير نيست.
     عقل با نظر به اين موارد، حكم مى‏كند كه خداوند يقينا اسلام و مسلمانان را در عصر غيبت بى‏سرپرست رها نكرده است.
مقدّمات اين دليل تماما عقلى نيست و از امورى مانند نيازمندى اجراى احكام اجتماعى و اقتصادى اسلام، نظير حدود و قصاص و امر به معروف و نهى از منكر و زكات و خمس، به وجود حكومت صالح مدد گرفته شده است؛ ازاين‏رو دليل عقلى محض نيست.(واعظی، احمد، حكومت اسلامى درسنامه انديشه سياسى اسلام،  ص174)
دلایل مرکب از عقل و نقل
1. پيرامون آيه «هَلْ يَسْتَوِى الَّذينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذينَ لا يَعْلَمُون» (زمر، 9)
از هر كسى كه با دين آشنا باشد بپرسيد آقا! «هَلْ يَسْتَوِى الَّذينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذينَ لا يَعْلَمُون»؟(زمر، 9)، آیا کسانی که می دانند با کسانی که نمی دانند یکسان هستند؟، چه جواب خواهد داد؟ جواب خواهد داد: لا؛ ما يستوى الّذين يعلمون والّذين لايعلمون. بعد بپرسيد: خب؛ «الَّذينَ يَعْلَمُونَ» و «الَّذينَ لا يَعْلَمُون» كدام اولى هستند؟ مى‏گويد: خب؛ «الَّذينَ يَعْلَمُونَ» اولى هستند.
      بعد گفته بشود كه آن كسى كه مى‏خواهد احكام الهى را جارى بكند در جامعه، يعنى مجرى احكام الهى باشد و والى بر جامعه باشد و حاكم بر امور اجتماع باشد، اين علم به چى داشته باشد خوب است؟ علم به هندسه؟ علم به طب؟ علم به آشپزى؟ علم به ميكروب‏شناسى يا علم به كتاب و سنت؟ خواهد گفت: خب پيداست؛ علم به كتاب و سنت. حالا اگر دو نفر عالم به كتاب و سنت داشتيم، يكى «الذى يعلم و لا يعمل»،کسی که می داند ولی به دانش خود عمل نمی کند،«رُبَّ تَالِى الْقُرْآنِ وَ الْقُرْآنُ يَلْعَنُه»، چه بسا تلاوت کننده قران که قرآن او را لعنت می کند، يكى هم نه؛ «الذى يعلم و يعمل»،کسی که می داند و به دانش خود عمل می کند، كدام اولى هستند؟ خواهيد گفت: «الذى يعلم و يعمل»؛ يعنى همان ولى فقيه؛ ولايت فقيه يعنى اين! پس مى‏بينيد يك اصل مورد قبول همه است، كه مصداق توحيد الهى است؛ يعنى ما اگر بخواهيم موحّد باشيم، بايد در جامعه‏اى زندگى كنيم كه احكام خدا در آن جامعه اجرا بشود و در رأس آن جامعه هم يك فقيه، يك دين‏شناس آن هم عادل، عامل، فقيه، زكى، عارف بالله، يك چنين كسى باشد. آيا اين حقيقت را مسلمين جهان مى‏دانند؟ اگر مى‏دانند چرا در راهش حركتى نمى‏كنند؟ چرا در راهش قيامى‏ نمى‏كنند؟ پس بنده مى‏گويم: نمى‏دانند! اين رسالت ماست كه بايد به مسلمين جهان بگوييم.(بيانات حضرت امام خمينى( قدس‏سره) و رهبر معظم انقلاب‏، ولایت فقیه سایه ی حقیقت عظمی، ص 212) 
2. پيرامون روايت اللّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفائى‏
قال امير المؤمنين (عليه السلام)قال رَسول اللَّه (صلى الله عليه و آله):اللّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفائى (ثلاثَ مرّاتٍ) قيل: يا رسول اللَّهِ، و مَن خلفاؤك؟ قالَ: الّذينَ يَأتُونَ مِنْ بَعْدى، يَروُونَ حَدِيثى وَ سُنّتى فَيُعلِّمُونَها الْنّاسَ مِنْ بَعْدى.
     امير المؤمنين (عليه السلام)مى‏فرمايد كه رسول اللَّه (صلى الله عليه و آله)فرمود: «خدايا، جانشينان مرا رحمت كن.» و اين سخن را سه بار تكرار فرمود. پرسيده شد كه اى پيغمبر خدا، جانشينانت چه كسانى هستند. فرمود: «كسانى كه بعد از من مى‏آيند، حديث و سنت مرا نقل مى‏كنند، و آن را پس از من به مردم مى‏آموزند».
      بايد ديد فرموده پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله):«اللّهم ارحم خلفائى ... الّذين ياتون من بعدى يروون حديثى و سُنتى»، چه معنايى دارد. در اين صورت، روايت باز راويان حديثى را كه «فقيه» نباشند شامل نمى‏شود. زيرا سنن الهى كه عبارت از تمام احكام است، از باب اينكه به پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله) وارد شده سنن رسول اللَّه (صلى الله عليه و آله) ناميده مى‏شود. پس، كسى كه مى‏خواهد سنن رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) را نشر دهد بايد تمام احكام الهى را بداند، صحيح را از سقيم تشخيص دهد، اطلاق و تقييد، عام و خاص و جمعهاى‏عقلايى را ملتفت باشد، رواياتى را كه در هنگام «تقيه» وارد شده از غير آن تميز بدهد، و موازينى را كه براى آن تعيين كرده‏اند بداند. محدثينى كه به مرتبه اجتهاد نرسيده‏اند و فقط نقل حديث مى‏كنند اين امور را نمى‏دانند، و سنت واقعى رسول اللَّه (صلى الله عليه و آله)را نمى‏توانند تشخيص دهند. و اين از نظر رسول اللَّه (صلى الله عليه و آله)بى‏ارزش است.(بيانات حضرت امام خمينى( قدس‏سره) و رهبر معظم انقلاب‏، ولایت فقیه سایه ی حقیقت عظمی، ص 213) 
     روايت «مَنْ حَفِظَ عَلَى أُمَّتِى أَرْبَعِينَ حَدِيثاً يَنْتَفِعُونَ بِهَا فِى أَمْرِ دِينِهِمْ بَعَثَهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَهِ فَقِيهاً عَالِماً» و ديگر رواياتى كه در تمجيد از نشر احاديث وارد شده، مربوط به محدثينى نيست كه اصلًا نمى‏فهمند حديث يعنى چه، اينها راجع به اشخاصى است كه بتوانند حديث رسول اكرم(صلى الله عليه و آله)را مطابق حكم واقعى اسلام تشخيص دهند. و اين ممكن نيست مگر مجتهد و فقيه باشند، كه تمام جوانب و قضاياى احكام را بسنجند، و روى موازينى كه در دست دارند، و نيز موازينى كه اسلام و ائمه (عليهم السلام)معين كرده‏اند، احكام واقعى اسلام را به دست آورند. اينان خليفه رسول اللَّه(صلى الله عليه و آله) هستند، كه احكام الهى را گسترش مى‏دهند و علوم اسلامى را به مردم تعليم مى‏كنند، و حضرت در حق آنان دعا كرده‏است: اللّهم ارحم خلفائى. بنابراين، جاى ترديد نيست كه روايت اللّهم ارحم خلفائى شامل راويان حديثى كه حكم كاتب را دارند نمى‏شود؛ و يك كاتب و نويسنده نمى‏تواند خليفه رسول اكرم (صلى الله عليه و آله)باشد. منظور از «خلفا» فقهاى اسلامند. نشر و بسط احكام و تعليم و تربيت مردم با فقهايى است كه عادلند؛ زيرا اگر عادل نباشند، مثل قضاتى هستند كه روايت بر ضد اسلام جعل كردند؛ مانند سمره بن جندب كه بر ضد حضرت امير المؤمنين (عليه السلام)روايت جعل كرد. و اگر فقيه نباشند، نمى‏توانند بفهمند كه فقه چيست و حكم اسلام كدام. و ممكن است هزاران روايت را نشر بدهند كه از عمال ظلمه و آخوندهاى دربارى در تعريف سلاطين جعل شده‏است.(بيانات حضرت امام خمينى( قدس‏سره) و رهبر معظم انقلاب‏، ولایت فقیه سایه ی حقیقت عظمی، ص 214)
     در هر صورت، گسترش دادن علوم اسلام و نشر احكام با فقهاى عادل است، تا احكام واقعى را از غير واقعى، و رواياتى كه ائمه (عليهم السلام)از روى «تقيه» صادر كرده‏اند، تميز بدهند. چون مى‏دانيم كه ائمه ما گاهى در شرايطى بودند كه نمى‏توانستند حكم واقع را بگويند؛ و گرفتار حكام ستمگر و جائر بودند، و در حال شدت تقيه و خوف به سر مى‏بردند (البته خوف از براى مذهب داشتند نه براى خودشان.) كه اگر در بعضى موارد تقيه نمى‏شد، حكام ستمگر ريشه مذهب را قطع مى‏كردند.(موسوی خمینی، روح الله، ولایت فقیه(امام خمینی)، ص65)  
     و اما دلالت حديث شريف بر «ولايت فقيه» نبايد جاى ترديد باشد، زيرا «خلافت» همان جانشينى در تمام شئون نبوت است؛ و جمله اللَّهمّ ارحم خلفائى دست كم از جمله علىٌّ خليفتى ندارد و معنى «خلافت» در آن، غير معنى خلافت در دوم نيست. و جمله الذين ياتون من بعدى و يروون حديثى معرفى خلفاست، نه معنى خلافت؛ زيرا معنى خلافت در صدر اسلام امر مجهولى نبود كه محتاج بيان باشد؛ و سائل نيز معنى خلافت را نپرسيد، بلكه اشخاص را خواست معرفى فرمايد و ايشان با اين وصف معرفى فرمودند. جاى تعجب است كه هيچ كس از جمله علىٌّ خليفتى يا الائمة خلفائى مسأله گويى نفهميده، واستدلال براى خلافت و حكومت ائمه به آن شده است، لكن در جمله خلفائى كه رسيده‏اند توقف نموده‏اند. و اين نيست مگر به واسطه آن كه گمان كرده‏اند خلافت رسول اللَّه محدود به حد خاصى است، يا مخصوص به اشخاص خاصى، و چون ائمه، عليهم السلام، هر يك خليفه هستند، نمى‏شود پس از ائمه علما فرمانروا و حاكم و خليفه باشند؛ و بايد اسلام بى‏سرپرست و احكام اسلام تعطيل باشد! و حدود و ثغور اسلام دستخوش اعداء دين باشد! و آن همه كجروى رايج شود كه اسلام از آن برى است.(موسوی خمینی، روح الله، ولایت فقیه(امام خمینی)، ص66)   
3. پيرامون روايت الفقهاء امناء الرسل‏
على عن ابيه، عن النّوفلى، عن السكونى، عن ابى عبد اللَّه، عَلَيْه‏السّلام،قال قال رَسُولُ اللَّهِ (صلى الله عليه و آله) الفُقَهاءُ أُمَناءُ الرّسُلِ ما لَمْ يَدْخُلوُا فى الدّنيا. قِيلَ يا رَسول اللَّه وَ ما دُخولهم فى الدّنيا؟ قالَ: اتّباعُ السّلْطَانِ. فَاذا فَعَلوُا ذلِكَ، فَاحذَرُوهُمْ عَلى ديِنِكُمْ.
     رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) مى‏فرمايد: «فقها امين و مورد اعتماد پيامبرانند تا هنگامى كه وارد (مطامع و لذايذ و ثروتهاى نارواى) دنيا نشده باشند. گفته شد: اى پيغمبر خدا، وارد شدنشان به دنيا چيست؟مى‏فرمايد: پيروى كردن قدرت حاكمه. بنابراين اگر چنان كردند، بايستى از آنها بر دينتان بترسيد و پرهيز كنيد».
     بررسى تمام اين روايت محتاج به بحث طولانى است، ما فقط درباره جمله «الفقهاء امناء الرسل» كه مورد نظر و مربوط به «ولايت فقيه» مى‏باشد، صحبت مى‏كنيم. ابتدا بايد ديد پيغمبران چه وظايف و اختيارات و شغلى دارند تا معلوم شود فقها، كه مورد اعتماد و امانتدار ايشان هستند، چه وظايفى بر عهده دارند.
     در حقيقت، مهمترين وظيفه انبيا (عليه السلام)برقرار كردن يك نظام عادلانه اجتماعى از طريق اجراى قوانين و احكام است، كه البته با بيان احكام و نشر تعاليم و عقايد الهى ملازمه دارد. چنانكه اين معنا از آيه شريفه به وضوح پيدا است: «لَقَدْ ارْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيّناتِ وَ انْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْميزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ»(حدید،25).
     هدف بعثت ها به طور كلى اين است كه مردمان بر اساس روابط اجتماعى عادلانه نظم و ترتيب پيدا كرده، قد آدميت راست گردانند. و اين با تشكيل حكومت و اجراى احكام امكانپذير است.(بيانات حضرت امام خمينى( قدس‏سره) و رهبر معظم انقلاب‏، ولایت فقیه سایه ی حقیقت عظمی، ص 215)   
     خواه نبى خود موفق به‏تشكيل حكومت شود، مانند رسول اكرم (صلى الله عليه و آله)،و خواه پيروانش پس از وى توفيق به تشكيل حكومت و برقرارى نظام عادلانه اجتماعى را پيدا كنند. خداوند متعال كه در باب «خمس» مى‏فرمايد: «وَ اعْلَموُا أنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَىْ‏ءٍ فَأَنّ للَّهِ خُمُسَهُ و لِلرّسُولِ وَ لِذِى الْقُرْبى ...»(انفال،41)، يا درباره «زكات» مى‏فرمايد: «خُذْ مِنْ امْوالِهِمْ صَدَقَهً ...»(توبه،103)
     يا درباره «خراجات» دستوراتى صادر مى‏فرمايد، در حقيقت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله)را نه براى فقط بيان اين احكام براى مردم، بلكه براى اجراى آنها موظف مى‏كند. همان طور كه بايد اينها را ميان مردم نشر دهد، مأمور است كه اجرا كند. مالياتهايى نظير خمس و زكات و خراج را بگيرد و صرف مصالح مسلمين كند؛ عدالت را بين ملتها و افراد مردم گسترش دهد، اجراى حدود و حفظ مرز و استقلال كشور كند، و نگذارد كسى ماليات دولت اسلامى را حيف و ميل نمايد.
     فقها در اجراى قوانين و فرماندهى سپاه و اداره جامعه و دفاع از كشور و دادرسى و قضاوت مورد اعتماد پيامبرند بنا بر اين، الفقهاء امناء الرسل يعنى كليه امورى كه به عهده پيغمبران است، فقهاى عادل موظف و مأمور انجام آنند. گرچه «عدالت» اعم از «امانت» است و ممكن است كسى در امور مالى امين باشد اما در عين حال عادل نباشد، لكن مراد از امناء الرسل كسانى هستند كه از هيچ حكمى تخلف نكنند، و پاك و منزه باشند، چنانكه در ذيل حديث مى‏فرمايد: ما لم يدخلوا فى الدنيا. يعنى تا هنگامى كه به منجلاب دنياطلبى درنيامده‏اند. پس اگر فقيهى در فكر جمع‏آورى مال دنيا باشد، عادل نيست، و نمى‏تواند امين رسول اكرم (صلى الله عليه و آله)و مجرى احكام اسلام باشد. فقط فقهاى عادلند كه احكام اسلام را اجرا كرده نظامات آن را مستقر مى‏گردانند، حدود و قصاص را جارى مى‏نمايند، حدود و تماميت ارضى وطن مسلمانان را پاسدارى مى‏كنند.(بيانات حضرت امام خمينى( قدس‏سره) و رهبر معظم انقلاب‏، ولایت فقیه سایه ی حقیقت عظمی، ص 216) 
     خلاصه، اجراى تمام قوانين مربوط به حكومت به عهده فقهاست: از گرفتن خمس و زكات و صدقات و جزيه و خراج، و صرف آن در مصالح مسلمين تا اجراى حدود و قصاص كه بايد تحت نظر مستقيم حاكم باشد- و ولىّ مقتول هم بدون نظارت او نمى‏تواند عمل كند حفظ مرزها و نظم شهرها- همه و همه.
     همان طور كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله)مأمور اجراى احكام و برقرارى نظامات اسلام بود و خداوند او را رئيس و حاكم مسلمين قرار داده و اطاعتش را واجب شمرده‏است، فقهاى عادل هم بايستى رئيس و حاكم باشند، و اجراى احكام كنند و نظام اجتماعى اسلام را مستقر گردانند.
دومين استدلال بر اين حديث‏
روايت حضرت رضا (عليه السلام) را خواندم كه «أَنَّهُ لَوْ لَمْ يَجْعَلْ لَهُمْ إِمَاماً قَيِّماً أَمِيناً حَافِظاً مُسْتَوْدَعاً لَدَرَسَتِ الْمِلَّهُ ...»
      به طور قضيه كلى مى‏فرمايد: براى مردم، امامِ قيّمِ حافظِ امين لازم است. و در اين روايت مى‏فرمايد: فقها، أمناى رُسل هستند. از اين صغرا و كبرا برمى‏آيد كه فقها بايد رئيس ملت باشند تا نگذارند اسلام مندرس شود و احكام آن تعطيل شود.
4. پيرامون روايت ابو البخترى‏
عن محمد بن يحيى، عن أَحمد بن محمد بن عيسى، عن محمد بْن خالد، عن ابى الْبخترى، عن ابى عبد اللَّه (عليه السلام)، قالَ: إِنَّ الْعُلَماءَ و رَثَهُ الْانْبِياءِ. وَ ذاكَ أَنَّ الْانْبِياءَ لَمْ يُورِثُوا دِرْهَماً وَ لا دِيناراً؛ وَ انّما أَوْرَثُوا أَحادِيثَ مِنْ احادِيثِهمْ. فَمَنْ أَخَذَ بِشَىْ‏ءٍ مِنْها، فَقَدْ أَخَذَ حَظَّا وافِراً. فَانْظُروا عِلْمَكُمْ هذا عَمَّنْ تَأْخُذُونَهُ. فَإِنّ فينا، اهْلَ الْبَيْتِ، فى كُلّ خَلَفٍ عُدُولًا، يَنْفُونَ عَنْهُ تَحْرِيْفُ الْغالِينَ وَ انْتِحالَ الْمُبْطِلينَ وَ تَأْوِيلَ الْجاهِلِينَ.(بيانات حضرت امام خمينى( قدس‏سره) و رهبر معظم انقلاب‏، ولایت فقیه سایه ی حقیقت عظمی، ص 217) 
     امام صادق(عليه السلام) مى‏فرمايد: علما ميراثبران پيامبرانند؛ زيرا كه پيامبران هيچ گونه پولى به ميراث نمى‏گذارند؛ بلكه احاديثى از سخنانشان را به ميراث مى‏گذارند. بنا بر اين، هر كه بهره‏اى از احاديثشان برگيرد، در حقيقت بهره‏اى شايان و فراوان برده باشد. پس، بنگريد كه اين علمتان را از چه كسانى مى‏گيريد؛ زيرا در ميان ما اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه و آله) در هر نسلى افراد عادل درستكارى هستند كه تحريف مبالغه‏ورزان و روش‏سازى نارواگران و تأويل نابخردان را از دين دور مى‏سازد. (ساحت دين را از تغييرات مغرضان و تحريفهاى نادانان و امثال آن پاك مى‏گردانند).(بيانات حضرت امام خمينى( قدس‏سره) و رهبر معظم انقلاب‏، ولایت فقیه سایه ی حقیقت عظمی، ص 218) 
بررسى روايت‏
مقصود ما از نقل اين روايت كه مرحوم نراقى هم به آن تمسك كرده اينست كه‏معنى جمله العلماء ورثة الانبياء كه در اين روايت آورده شده معلوم شود. در اينجا چند بحث است:
    1- مراد از «العلماء» چه كسانى هستند؟ آيا علماء امت است يا اين كه ائمه(عليه السلام) مقصود مى‏باشند؟ بعضى احتمال داده‏اند كه مراد ائمه عليهم السلام باشد. ليكن ظاهر اينست كه مراد علماء امت باشد، و خود حديث حكايت مى‏كند كه مقصود ائمه(عليه السلام) نيست. زيرا وضع مناقبى كه در باره ائمه(عليه السلام) وارد شده غير از اين است. اين جملات كه انبياء احاديثى از خود به ارث گذاشته‏اند و هر كس آن را اخذ كند حظ وافرى برده .. نمى‏تواند تعريف ائمه(عليه السلام) باشد اين جملات شاهد بر اين است كه مراد علماء امت است. هم چنين در روايت. ابى البخترى. بعد از جمله. العلماء ورثة الانبياء. مى‏فرمايد:. فانظروا علمكم هذا عمن تأخذونه. كه ظاهرا مى‏خواهد بفرمايد علماء ورثه انبياء هستند منتهى بايد توجه داشته باشند كه علمشان را از چه كسى بايد بگيرند تا بتوانند ورثه انبياء باشند. اين كه بگوئيم مراد اينست كه ائمه ورثه انبياء هستند و مردم بايد علم را از ائمه كسب كنند خلاف ظاهر است. هر كس رواياتى را كه در باره ائمه عليهم السلام وارد شده ملاحظه كند و موقعيت آن حضرات را نزد رسول اللَّه (صلى الله عليه و آله)بداند متوجه مى‏شود كه مراد از اين روايت ائمه نيستند بلكه علماء امتند. چنانكه امثال اين مناقب براى علماء در روايات بسيارى وارد شده، مانند:«علماءُ أُمَّتي كسائرِ أنبياءِ قَبْلى و علماءُ أُمَّتي كَأَنبياءِ بَنِي إسرائيل» در هر صورت اين، ظاهر است كه مراد علماء امت باشد.
     2- ممكن است گفته شود كه از جمله. العلماء ورثه الانبياء. به تنهائى نمى‏توانيم مطلبى را كه مى‏خواهيم (ولايت فقيه) استفاده كنيم، زيرا انبياء يك جهت نبوت دارند و آن اينست كه علم را از مبدا اعلى به وحى، يا الهام و يا به كيفيت ديگر مى‏گيرند ولى اين حيثيت اقتضاى ولايت بر مردم و مؤمنين را ندارد، و اگر خداى تعالى حيثيت امامت و ولايت را براى آنان قرار ندهد قهرا اين حيثيت را دارا نيستند و فقط نبى هستند و اگر مامور به تبليغ هم شدند بايد چيزهائى را كه دارند به مردم برسانند. در روايات ما، بين نبى و رسول فرق گذاشته شده است، به اين معنى كه «رسول» مأمور به تبليغ است؛( موسوی خمینی، روح الله، ولایت فقیه(امام خمینی)، ص98)  
     ولى «نبى»فقط مطالب را مى‏گيرد. و چون حقيقت نبوت و حيثيت ولايت با هم فرق دارد و در اين عبارت (العلماء ورثه الانبياء) وصف عنوانى انبياء مراد بوده و علماء را به لحاظ همين وصف عنوانى نازل منزله انبياء قرار داده است. و اين وصف هم اقتضاى ولايت را ندارد بنا بر اين ما نمى‏توانيم از اين جمله براى علماء استفاده ولايت را بنماييم. البته اگر فرموده بود علماء به منزله موسى يا عيسى هستند ما مى‏فهميديم همان طورى كه حضرت موسى همه جهات و حيثيات را كه يكى از آنها ولايت مى‏باشد دارا هستند علماء نيز داراى حيثيت ولايت مى‏باشند، ليكن چون اين طور نفرموده و علماء را نازل منزله شخص قرار نداده نمى‏توانيم از جمله مزبور چنين استفاده اى را بنماييم.
     در جواب اين اشكال، بايد عرض كنم كه ميزان در فهم در آيات و ظواهر الفاظ، عرف عام و فهم متعارف مردم است نه تجزيه و تحليل هاى علمى. و ما هم تابع فهم عرف هستيم. اگر فقيه بخواهد در فهم روايات دقائق علمى را وارد كند از بسيارى مطالب باز مى‏ماند. بنا بر اين اگر عبارت. العلماء ورثه الانبياء. را به عرف عرضه كنيم آيا در ذهن آنها مى‏آيد كه وصف عنوانى انبياء مراد است و فقط در همين وصف عنوانى تنزيل مى‏باشد؟ يا اين كه اين جمله را اماره (دليل) قرار مى‏دهد براى اشخاص؟ يعنى اگر از عرف مردم سؤال شود: فلان فقيه به منزله موسى و عيسى است يا نه؟ جواب مى‏دهد طبق اين روايت آرى، چون موسى و عيسى از انبياء هستند. يا اگر سؤال شود كه فقيه وارث رسول اللَّه (صلى الله عليه و آله)است يا نه؟ مى‏گويد: آرى، چون رسول اللَّه (صلى الله عليه و آله)از انبياء است.
     بنا بر اين ما نمى‏توانيم انبياء را وصف عنوانى بگيريم خصوصا چون به لفظ جمع است. اگر به لفظ مفرد مى‏آورد باز راهى براى آن احتمال بود، ليكن وقتى كه گفتند. انبياء. و لفظ جمع آوردند يعنى كل فرد من الانبياء، نه اين كه كل فرد من الانبياء بماهم انبياء كه‏نظر به وصف عنوانى باشد و اين وصف عنوانى را از ساير اوصاف جدا كند و بگويد فقيه به منزله نبى است نه به منزله رسول و نه به منزله ولى. اين تجزيه و تحليل ها در باب روايات، خلاف فهم عرف و عقلاست.( موسوی خمینی، روح الله، ولایت فقیه(امام خمینی)، ص99)  
     3- بر فرض ما قبول كنيم كه تنزيل در وصف عنوانى شده و علماء به منزله انبياء بما هم انبياء هستند بايد حكمى را كه خداوند تعالى به حسب اين تنزيل، براى نبى ثابت فرموده حكم آن را براى علماء هم ثابت بدانيم. مثلا اگر گفته شود كه فلان شخص به منزله عادل است، سپس بگويد كه اكرام عادل واجب است، از اين حكم و تنزيل فهميده مى‏شود كه آن شخص وجوب اكرام دارد. بنا بر اين ما مى‏توانيم از آيه شريفه«النَّبىُّ اوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ»(احزاب،6). استفاده كنيم كه منصب ولايت براى علماء هم ثابت است. به اين بيان كه مراد از اولويت، ولايت و امارت است چنانكه در مجمع البحرين در ذيل اين آيه شريفه روايتى از امام باقر(عليه السلام) نقل مى‏كند كه حضرت فرمودند: اين آيه در باره امارت (حكومت و ولايت) نازل شده است. بنا بر اين، نبى ولايت و امارت بر مؤمنين دارد، و همان امارت و ولايتى كه براى نبى اكرم (صلى الله عليه و آله)است براى علماء نيز ثابت مى‏باشد، چون در آيه حكم روى وصف عنوانى آمده و در روايت هم تنزيل در وصف عنوانى شده است.
     به علاوه مى‏توانيم به آياتى كه براى رسول احكامى را ثابت كرده است استدلال كنيم، مانند آيه شريفه «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» به اين كه بگوئيم رسول و نبى در نظر عرف فرقى ندارد اگر چه در بعضى روايات بين رسول و نبى از نظر كيفيت نزول وحى فرق گذاشته شده است ولى نبى و رسول در نظر عرف و عقلا به يك معنى‏مى‏باشند. از نظر عرف «نبى» كسى است كه از طرف خداوند انباء مى‏كند، و. رسول. كسى مى‏باشد كه آن چه را خداوند به او فرموده به مردم مى‏رساند.(موسوی خمینی، روح الله، ولایت فقیه(امام خمینی)، ص100)  
     4- ممكن است گفته شود: احكامى كه بعد از وفات پيغمبر (صلى الله عليه و آله)از ايشان به جاى گذاشته شده نوعى ميراث است اگر چه اصطلاحا به آن ميراث گفته نمى‏شود و كسانى كه اين احكام را مى‏گيرند وارث پيغمبر هستند، لكن از كجا معلوم منصب ولايتى كه رسول اكرم (صلى الله عليه و آله)بر همه مردم دارد قابل ارث باشد و به ارث برده شود؟
     شايد آن چه قابل ارث مى‏باشد همان احكام و احاديث است. در همين روايت هم دارد كه انبياء علم را به ارث مى‏گذارند و هم چنين در روايت ابو البخترى مى‏فرمايد: إنما أورثوا احاديث من احاديثهم. پس معلوم مى‏شود احاديث را به ارث گذاشته‏اند و ولايت قابل ارث و ميراث نيست.
     اين اشكال هم صحيح نيست. زيرا ولايت و امارت از امور اعتباريه و عقلائى است، و در اين امور بايد به عقلا مراجعه كنيم و ببينيم كه آنان انتقال ولايت و حكومت را از شخصى به شخص ديگر به عنوان ارث اعتبار مى‏كنند يا نه؟ مثلا اگر از عقلاى دنيا سؤال شود كه وارث فلان سلطنت كيست؟ آيا در جواب اظهار مى‏دارند كه منصب قابل از براى ميراث نيست يا مى‏گويند كه فلانى وارث تاج و تخت است؟ اصولا اين جمله. وارث تاج و تخت. از جملات معروفه است. شكى نيست كه امر ولايت از نظر عقلا مانند ارث در اموال كه از شخصى به ديگرى منتقل مى‏شود قابل انتقال است. اگر كسى به آيه شريفه. النَّبىُ أوْلى‏ بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهمْ. نظر كند و اين روايتى را كه مى‏گويد:«العلماء ورثة الأنبياءِ» بنگرد متوجه مى‏شود كه مراد همين امور اعتباريه است كه عقلا آن را قابل انتقال مى‏دانند.
     اگر اين عبارت «العلماء ورثه الانبياء» در باره ائمه عليهم السلاموارد شده بود هم چنان كه در روايت آمده كه ائمه(عليه السلام) در همه امور وارث پيغمبر(صلى الله عليه و آله)هستند، جاى ترديد نبود كه مى‏گفتيم ائمه (عليه السلام) در همه امور وارث پيغمبر(صلى الله عليه و آله)هستند، و اين طور نبود كسى بگويد كه مراد وراثت در علم و مسائل شرعيه است.(موسوی خمینی، روح الله، ولایت فقیه(امام خمینی)، ص101)  
     بنا براين اگر ما فقط جمله« العلماء ورثه الانبياء» را در دست داشتيم و از صدر و ذيل‏روايت صرف نظر مى‏كرديم، به نظر مى‏رسيد كه تمام شئون رسول اكرم(صلى الله عليه و آله)كه بعد از ايشان قابل انتقال است، و از آن جمله امارت بر مردم كه بعد از ايشان براى ائمه(عليه السلام) ثابت است براى فقها هم ثابت مى‏باشد مگر شئونى كه به دليل ديگرى خارج شود. و ما هم به مقدارى كه دليل خارج مى‏كند كنار مى‏گذاريم.
     قسمت عمده اى كه از اشكال فوق باقى مى‏ماند اين است كه جمله« العلماء ورثه الانبياء» در خلال جملاتى قرار گرفته كه مى‏تواند قرينه باشد بر اين كه مراد از ميراث، احاديث است. چنانكه در صحيحه قداح دارد« ان الانبياء لم يورثوا ديناراً و لا درهماً و لكن ورثوا العلم» و در روايت ابو البخترى بعد از جمله«لم يورثوا درهما و لا دينارا» مى‏گويد« و انما أورثوا احاديث من احاديثهم» اين عبارات قرينه مى‏شود كه ميراث انبياء احاديث است و چيز ديگرى از آنان باقى نمانده كه قابل ارث باشد، خصوصا كه در اول جمله. انما. دارد كه دلالت بر حصر مى‏كند.
     اين اشكال هم تمام نيست. زيرا اگر مراد اين باشد كه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه و آله)فقط احاديث را از خود به جاى گذاشته و چيز ديگرى از ايشان نيست كه به ارث برده شود اين خلاف ضرورت مذهب ماست. چون پيغمبر اكرم(صلى الله عليه و آله)امورى را از خود به جاى گذاشته كه ارث برده مى‏شود، و جاى ترديد نيست كه حضرت رسول(صلى الله عليه و آله)ولايت بر امت داشتند و بعد از ايشان امر ولايت به امير المؤمنين(عليه السلام) منتقل شد و بعد از ايشان هم به ائمه عليهم السلاميكى بعد از ديگرى واگذار گرديد. كلمه. انما. هم در اينجا حتما براى حصر نيست و اصلا معلوم نيست كه. انما. دلالت بر حصر داشته باشد، علاوه بر اين كه. انما. در صحيحه قداح نيست و در روايت ابو البخترى آمده آن هم عرض كردم از نظر سند ضعيف است.
     ما اكنون عبارت صحيحه را مى‏خوانيم تا ببينيم كه جملات آن قرينه مى‏شوند بر اين كه ميراث انبياء اختصاص به احاديث دارد يا نه؟ ..
     «من سلك طريقاً يطلب فيه علما سلك اللَّه به طريقاً إلى الجنة» اين جمله در ستايش علماست. تصور نشود كه اين ستايش مربوط به هر عالمى است و علماء هر طور باشند اين تعريف، آنان را شامل مى‏شود. به رواياتى كه در كافى نسبت به اوصاف وظائف علماء است مراجعه كنيد تا معلوم شود كه تا كسى چند كلمه درس خواند از علماء و ورثه‏انبيا نمى‏شود؛ بلكه وظايفى دارد و آن وقت كار مشكل مى‏شود.(موسوی خمینی، روح الله، ولایت فقیه(امام خمینی)، ص102)  
     و إن العلماء ورثة الانبياءِ از صدر روايت تا اينجا در مقام تعريف علماء و بيان فضائل و اوصاف آنها مى‏باشد و يكى از فضائل آنان اين است كه ورثه انبياء هستند. وارث انبياء بودن وقتى براى آنان فضيلت است كه مانند انبياء ولايت (حكومت) بر مردم داشته و واجب الاطاعه باشند.
     و اما اين كه ذيل روايت دارد:«ان الانبياء لم يورثوا ديناراً و لا دِرهَماً» معنايش اين نيست كه انبياء غير از علم و حديث هيچ ارث نمى‏گذارند بلكه اين جمله كنايه از اين است كه آنان با اين كه ولى امر بوده و حكومت بر مردم دارند رجال الهى هستند، افرادى مادى نيستند تا در پى جمع آورى زخارف دنيوى باشند، و اين كه اسلوب حكومت انبياء غير از حكومت سلطنتى و حكومتهاى متداول است كه براى متصدى خود مايه مال اندوزى و كامرانى مى‏شود. وضع زندگى پيغمبر اكرم(صلى الله عليه و آله)بسيار ساده بود. از مقام و منصب خود به نفع زندگى مادى استفاده نكردند تا چيزى از خود به جاى گذارند و آن چه را كه باقى گذاشتند علم است كه اشرف امور مى‏باشد، خصوصا علمى كه از ناحيه حق تعالى باشد. و خصوص علم را كه در روايت ذكر كرده شايد به همين جهت بوده است. بنا بر اين نمى‏توان گفت چون در اين روايت كه اوصاف علماء بيان شده وراثت در علم و عدم توريث مال در آن ذكر شده ظاهر است در اين معنى كه علماء منحصرا علم و حديث را ارث مى‏برند.(موسوی خمینی، روح الله، ولایت فقیه(امام خمینی)، ص103)  
     در بعضى موارد، اين حديث به جمله«ما تَرَكْناهُ صدقة» تذييل شده است كه جزء حديث نيست و روى جهت سياسى به حديث اضافه شده، چون اين حديث در فقه عامه هم مى‏باشد. نهايت چيزى كه در اينجا مى‏توان گفت اينست كه با احتمال به اين كه اين جملات قرينه باشد ما نتوانيم تمسك به اطلاق جمله. العلماء ورثه الأنبياءِ. بنماييم و بگوئيم. كل ما كان للأنبياء للعلماء. ليكن اين طور نيست كه احتمال قرينه بودن اين جملات موجب شود كه بگوئيد روايت ظهور دارد در اين كه علماء فقط از علم انبياء ارث مى‏برند و بعد معارضه واقع شود بين اين روايت و رواياتى كه قبلا ذكر كرديم كه دلالت بر مطلب ما داشت و اين روايت آن مطالب را هدم كند. چنين چيزى از اين روايت استفاده نمى‏شود.(موسوی خمینی، روح الله، ولایت فقیه(امام خمینی)، ص104)  
5. پيرامون روايت حُكامٌ عَلَى الْناسِ‏
در مستدرك روايتى از غرر نقل مى‏كند، به اين مضمون: «الْعُلَماءُ حُكامٌ عَلَى الْناسِ».
     مسئله‏ى ولايت هم پايبندى به همين مجموعه است؛ چه ولايت معصومين (عليهم السلام)،چه ولايت فقيه كه دنباله‏ى ولايت معصومين و ادامه‏ى او هست. مسئله‏ى پايبندى به اين مجموعه و رعايت حفظ اين مجموعه در كشور و در نظام است، كه زاويه‏اى پيدا نكند، مشكلى برايش به وجود نيايد، در او تنقيصى و تبعيضى حاصل نشود، با همين جامعيت حركت كند و پيش برود. و اين اسلام ناب هم كه در فرمايش امام بود، ناظر به همين است؛ چون امام اسلام ناب فرمودند، در مقابل اسلام آمريكائى ... در اين نگاه به اسلام و درك و فهم از اسلام، فرد و جامعه با هم ملاحظه مى‏شوند، معنويت و عدالت با هم ملاحظه مى‏شوند، شريعت و عقلانيت با يكديگر ملاحظه مى‏شوند، عاطفه و قاطعيت در كنار هم ديده مى‏شوند؛ اينها همه بايد باشد. قاطعيت در جاى خود، عواطف در جاى خود، شريعت در جاى خود، عقلانيت- كه آن هم خارج از شريعت البته نيست- در جاى خود؛ همه در كنار هم بايستى مورد استفاده قرار بگيرند؛ انحراف از اين منظومه‏ى مستحكم، موجب انحراف از نظام اسلامى خواهد بود.(بيانات حضرت امام خمينى( قدس‏سره) و رهبر معظم انقلاب‏، ولایت فقیه سایه ی حقیقت عظمی، ص 218) 
6. پيرامون روايت اذا مات المؤمن ...
«محمد بنُ يحيى، عن احمد بن محمد، عن ابنِ محبوبٍ، عن علىّ بنِ ابى حمزهَ، قال سمعت أبا الْحسن موسى بنَ جعفر، عليهما السلام، يقول: إذا ماتَ الْمُؤْمِنُ، بَكَتْ عَلَيْه‏الْملَائِكَهُ وَ بِقاعُ الْارْضِ الّتى كانَ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَيْها، و أبْوابُ السّماءِ الّتى كانَ يصْعَدُ فيها بِأعْمالِهِ؛ وَ ثُلِمَ فى الْاسلامِ ثُلْمَهً لا يَسُدّها شَىْ‏ءٌ، لأَنّ الْمُؤْمِنينَ الْفُقَهاءَ حُصُونُ الْاسْلامِ كَحِصْنِ سُورِ الْمَدِينَهِ لَها».»
     مى‏گويد از امام موسى بن جعفر الصادق (عليه السلام)شنيدم كه مى‏فرمود: «هرگاه مؤمن (يا فقيه مؤمن) بميرد، فرشتگان بر او مى‏گريند و قطعات زمينى كه بر آن به پرستش خدا برمى‏خاسته و درهاى آسمان كه با اعمالش بدان فرامى‏رفته‏است. و در (دژ) اسلام شكافى پديدار خواهد شد كه هيچ چيز آن را ترميم نمى‏كند، زيرا فقهاى مؤمن دژهاى اسلامند، و براى اسلام نقش حصار مدينه را براى مدينه دارند.»
     اينكه فرموده‏اند «فقها حصون اسلامند» يعنى مكلفند اسلام را حفظ كنند، و زمينه‏اى رافراهم آورند كه بتوانند حافظ اسلام باشند. و اين از اهم واجبات‏ است.(بيانات حضرت امام خمينى( قدس‏سره) و رهبر معظم انقلاب‏، ولایت فقیه سایه ی حقیقت عظمی، ص 219) 
      و از واجبات مطلق مى‏باشد نه مشروط. و از جاهايى است كه فقهاى اسلام بايد دنبالش بروند، حوزه‏هاى دينى بايد به فكر باشند و خود را مجهز به تشكيلات و لوازم و قدرتى كنند كه بتوانند اسلام را به تمام معنا نگهبانى كنند، همان گونه كه خود رسول اكرم(صلى الله عليه و آله) و ائمه (عليهم السلام) حافظ اسلام بودند و عقايد و احكام و نظامات اسلام را به تمام معنا حفظ مى‏كردند.
7. پيرامون روايت مَنْزلَهُ الْفَقيهِ‏
در عوائد نراقى از «فقه رضوى» روايتى نقل مى‏كند به اين مضمون: «مَنْزلَهُ الْفَقيهِ فى هذَا الْوَقْتِ كَمَنْزِلَهِ الانْبِياءِ فِى بَنى إِسْرائيلَ».
     حضرت موسى (عليه السلام)از انبياى بنى اسرائيل است؛ و همه چيزهايى كه براى حضرت رسول اللَّه (صلى الله عليه و آله) هست، براى حضرت موسى هم بوده‏است. البته به اختلاف رتبه و مقام و منزلتشان. بنا بر اين، ما از عموم «منزله» در روايت مى‏فهميم آنچه را كه براى حضرت موسى در امر حكومت و ولايت بر مردم بوده، براى فقها هم مى‏باشد.
8. پيرامون روايتِ حكمت جعل اولوا الامر
امام [رضا (عليه السلام)] مى‏فرمايد: اگر كسى بپرسد چرا خداى حكيم «اولى الامر» قرار داده و به اطاعت آنان امر كرده‏است. جواب داده خواهد شد كه به علل و دلايل بسيار چنين كرده‏است. از آن جمله، اينكه چون مردم بر طريقه مشخص و معينى نگهداشته شده، و دستور يافته‏اند كه از اين طريقه تجاوز ننمايند و از حدود و قوانين مقرر درنگذرند، زيرا كه با اين تجاوز و تخطى دچار فساد خواهند شد.(بيانات حضرت امام خمينى( قدس‏سره) و رهبر معظم انقلاب‏، ولایت فقیه سایه ی حقیقت عظمی، ص 220) 
     و از طرفى اين امر به تحقق نمى‏پيوندد و مردم‏ بر طريقه معين نمى‏روند و نمى‏مانند و قوانين الهى را برپا نمى‏دارند، مگر در صورتى كه فرد (يا قدرت) امين و پاسدارى بر ايشان گماشته شود كه عهده‏دار اين امر باشد و نگذارد پا از دايره حقشان بيرون نهند، يا به حقوق ديگران تعدى كنند- زيرا اگر چنين نباشد و شخص يا قدرت بازدارنده‏اى گماشته نباشد، هيچ كس لذت و منفعت خويش را كه با فساد ديگران ملازمه دارد فرو نمى‏گذارد و در راه تأمين لذت و نفع شخصى به ستم و تباهى ديگران مى‏پردازد- و علت و دليل ديگر اينكه ما هيچ يك از فرقه‏ها يا هيچ يك از ملتها و پيروان مذاهب مختلف را نمى‏بينيم كه جز به وجود يك برپا نگهدارنده نظم و قانون و يك رئيس و رهبر توانسته باشد به حيات خود ادامه داده باقى بماند، زيرا براى گذران امر دين و دنياى خويش ناگزير از چنين شخص هستند؛ بنابراين، در حكمت خداى حكيم روا نيست كه مردم، يعنى آفريدگان خويش، را بى‏رهبر و بى‏سرپرست رها كند؛ زيرا خدا مى‏داند كه به وجود چنين شخصى نياز دارند، و موجوديتشان جز به وجود وى قوام و استحكام نمى‏يابد؛ و به رهبرى اوست كه با دشمنانشان مى‏جنگند؛ و درآمد عمومى را ميانشان تقسيم مى‏كنند؛ و نماز جمعه و جماعت را برگزار مى‏كنند؛ و دست ستمگران جامعه را از حريم حقوق مظلومان كوتاه مى‏دارند.
     و باز از جمله آن علل و دلايل، يكى اين است كه اگر براى آنان امام برپا نگهدارنده نظم و قانون، خدمتگزار امين و نگاهبان پاسدار و امانتدارى تعيين نكند، دين به كهنگى و فرسودگى دچار خواهد شد، و آيين از ميان خواهد رفت؛ و سنن و احكام اسلامى دگرگونه و وارونه خواهد گشت؛ و بدعتگذاران چيزها در دين خواهند افزود؛ و ملحدان و بى‏دينان چيزها از آن خواهند كاست، و آن را براى مسلمانان به گونه‏اى ديگر جلوه خواهند داد.(بيانات حضرت امام خمينى( قدس‏سره) و رهبر معظم انقلاب‏، ولایت فقیه سایه ی حقیقت عظمی، ص 221) 
     زيرا مى‏بينيم كه مردم ناقصند، و نيازمند كمالند و ناكاملند؛ علاوه بر اينكه با هم‏ اختلاف دارند و تمايلات گوناگون و حالات متشتت دارند. بنا بر اين، هرگاه كسى را كه برپا نگهدارنده نظم و قانون باشد و پاسدار آنچه پيامبر آورده بر مردم نگماشته بود، به چنان صورتى كه شرح داديم، فاسد مى‏شدند؛ و نظامات و قوانين و سنن و احكام اسلام دگرگونه مى‏شد و عهدها و سوگندها دگرگون مى‏گشت. و اين تغيير سبب فساد همگى مردمان و بشريت به تمامى است.
     چنانكه از فرمايش امام (عليه‏السلام)استنباط مى‏شود، علل و دلايل متعددى تشكيل حكومت و برقرارى «ولىّ امر» را لازم آورده‏است. اين علل و دلايل و جهات، موقتى و محدود به زمانى نيستند؛ و در نتيجه لزوم تشكيل حكومت هميشگى است. مثلا تعدى مردم از حدود اسلام و تجاوز آنان به حقوق ديگران و اينكه براى تأمين لذت و نفع شخصى به حريم حقوق ديگران دست‏اندازى كنند هميشه هست. نمى‏توان گفت اين فقط در زمان حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) بوده، و مردم بعداً همه ملائكه مى‏شوند! حكمت آفريدگار بر اين تعلق گرفته كه مردم به طريقه عادلانه زندگى كنند، و در حدود احكام الهى قدم بردارند. اين حكمتْ هميشگى و از سنتهاى خداوند متعال، و تغييرناپذير است. بنا بر اين، امروز و هميشه وجود «ولىّ امر»، يعنى حاكمى كه قيّم و برپا نگهدارنده نظم و قانون اسلام باشد، ضرورت دارد- وجود حاكمى‏ كه مانع تجاوزات و ستمگريها و تعدى به حقوق ديگران باشد؛ امين و امانتدار و پاسدار خلق خدا باشد؛ هادى مردم به تعاليم و عقايد و احكام و نظامات اسلام باشد؛ و از بدعتهايى كه دشمنان و ملحدان در دين و در قوانين و نظامات مى‏گذارند جلوگيرى كند. مگر خلافت امير المؤمنين(عليه السلام) به خاطر همين معانى نبود؟(بيانات حضرت امام خمينى( قدس‏سره) و رهبر معظم انقلاب‏، ولایت فقیه سایه ی حقیقت عظمی، ص222)   
9. روايت سيد الشهدا (عليه السلام)در منى‏
از جمله اين گونه روايات، روايت تحف العقول است تحت عنوان «مجارى الامور و الاحكام على أيدى العلماء» اين روايت از دو قسمت تشكيل يافته: قسمت اول روايتى است از حضرت سيد الشهدا (عليه السلام)، كه از امير المؤمنين على ابن ابى طالب (عليه السلام)نقل فرموده، درباره «امر به معروف و نهى از منكر». و قسمت دوم نطق حضرت سيد الشهداست درباره «ولايت فقيه» و وظايفى كه فقها در مورد مبارزه با ظلمه و دستگاه دولتى جائر به منظور تشكيل حكومت اسلامى و اجراى احكام دارند. اين نطق مشهور را در منى ايراد، و در آن علت جهاد داخلى خود را بر ضد دولت جائر اموى تشريح فرموده‏است. از اين روايت دو مطلب مهم به دست مى‏آيد: يكى «ولايت فقيه» و ديگرى اينكه فقها بايد با جهاد خود و با امر به معروف و نهى از منكر حكام جائر را رسوا و متزلزل و مردم را بيدار گردانند تا نهضت عمومى مسلمانان بيدار حكومت جائر را سرنگون و حكومت اسلامى را برقرار سازد. اينك روايت: اى مردم، از پندى كه خدا به دوستدارانش به صورت بدگويى از «احبار» داده عبرت بگيريد؛ آنجا كه مى‏فرمايد: «چرا نبايد علماى دينى و احبار از گفتار گناهكارانه آنان (يعنى يهود) و حرامخوارى آنان جلوگيرى كنند. راستى آنچه انجام مى‏داده و به وجود مى‏آورده‏اند چه بد بوده‏است».(بيانات حضرت امام خمينى( قدس‏سره) و رهبر معظم انقلاب‏، ولایت فقیه سایه ی حقیقت عظمی، ص 223) 
     و مى‏فرمايد: «آن عده از بنى اسرائيل كه كفر ورزيدند لعنت شدند». تا آنجا كه مى‏فرمايد: «راستى كه آنچه انجام مى‏داده‏اند چه بد بوده است». در حقيقت، خدا آن را از اين جهت برايشان عيب مى‏شمارد و مايه ملامت مى‏سازد كه آنان با چشم خود مى‏ديدند كه ستمكاران به زشتكارى و فساد پرداخته‏اند، و باز منعشان نمى‏كردند، به خاطر عشقى كه به دريافتهاى خود از آنان داشتند؛ و نيز به خاطر ترسى كه از آزار و تعقيب آنان به دل راه مى‏دادند. در حالى كه خدا مى‏فرمايد: «از مردم نترسيد؛ و از من بترسيد». و مى‏فرمايد: «مردان مؤمن دوستدار و رهبر و عهده‏دار يكديگرند. همديگر را امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنند». (مى‏بينيم كه در اين آيه در شمردن صفات مؤمنان، صفاتى كه مظهر دوستدارى و عهده دارى و رهبرى متقابل مؤمنان است)، خدا از امر به معروف و نهى از منكر شروع مى‏كند، و نخست اين را واجب مى‏شمارد زيرا مى‏داند كه اگر امر به معروف و نهى از منكر انجام بگيرد و در جامعه برقرار شود، همه واجبات، از آسان گرفته تا مشكل، همگى برقرار خواهد شد. و آن بدين سبب است كه امر به معروف و نهى از منكر عبارت است از دعوت به اسلام؛ (يعنى جهاد اعتقادى خارجى) به اضافه بازگرداندن حقوق ستمديدگان به ايشان؛ و مخالفت و مبارزه با ستمگران (داخلى)؛ و كوشش براى اينكه ثروتهاى عمومى و درآمد جنگى طبق قانون عادلانه اسلام توزيع شود، و صدقات (زكات و همه مالياتهاى الزامى يا داوطلبانه) از موارد صحيح و واجب آن جمع‏آورى و گرفته شود، و هم در موارد شرعى و صحيح آن به مصرف برسد.(بيانات حضرت امام خمينى( قدس‏سره) و رهبر معظم انقلاب‏، ولایت فقیه سایه ی حقیقت عظمی، ص 224) 
     علاوه بر آنچه گفتم، شما اى گروه، اى گروهى كه به علم و عالم بودن شهرت داريد و از شما به نيكى ياد مى‏شود و به خيرخواهى و اندرزگويى و راهنمايى در جامعه معروف شده‏ايد و به خاطر خدا در دل مردم شكوه و مهابت پيدا كرده‏ايد به طورى كه مرد مقتدر از شما بيم دارد و ناتوان به تكريم شما برمى‏خيزد و آن كس كه هيچ برترى بر او نداريد و نه قدرتى بر او داريد شما را بر خود برترى داده‏است و نعمتهاى خويش را از خود دريغ داشته به شما ارزانى مى‏دارد، در موارد حوايج (يا سهميه مردم از خزانه عمومى) وقتى به مردم پرداخت نمى‏شود وساطت مى‏كنيد، و در راه با شكوه و مهابت پادشاهان و بزرگوارى بزرگان قدم بر مى‏داريد، آيا همه اين احترامات و قدرتهاى معنوى را از اين جهت به دست نياورده‏ايد كه به شما اميد مى‏رود كه به اجراى قانون خدا كمر ببنديد؟ گرچه در مورد بيشتر قوانين خدا كوتاه آمده‏ايد؛ بيشتر حقوق الهى را كه به عهده داريد فرو گذاشته‏ايد.
     مثلًا حق ملت را خوار و فرو گذاشته‏ايد؛ حق افراد ناتوان و بى‏قدرت را ضايع كرده‏ايد؛ اما در همان حال به دنبال آنچه حق خويش مى‏پنداريد برخاسته‏ايد. نه پولى خرج كرده‏ايد؛ و نه جان را در راه آنكه آن را آفريده به خطر انداخته‏ايد؛ و نه با قبيله و گروهى به خاطر خدا در افتاده‏ايد. شما آرزو داريد و حق خود مى‏دانيد كه بهشتش و همنشينى پيامبرانش و ايمنى از عذابش را به شما ارزانى دارد؛ من، اى كسانى كه چنين انتظاراتى از خدا داريد، از اين بيمناكم كه نكبت خشمش بر شما فرو افتد؛ زيرا در سايه عظمت و عزت خدا به منزلتى بلند رسيده‏ايد، ولى خداشناسانى را كه ناشر خداشناسى هستند احترام نمى‏كنيد؛ حال آنكه شما به خاطر خدا در ميان بندگانش مورد احتراميد.
     و نيز از آن جهت بر شما بيمناكم كه به چشم خود مى‏بينيد تعهداتى كه در برابر خدا شده گسسته و زير پا نهاده شده‏است، اما نگران نمى‏شويد؛ در حالى كه به خاطر پاره‏اى از تعهدات پدرانتان نگران و پريشان مى‏شويد؛ اينك تعهداتى كه در برابر پيامبر انجام گرفته مورد بى‏اعتنايى است؛ نابينايان، لالها، و زمينگيران ناتوان، در همه شهرها بى‏سرپرست مانده‏اند، و بر آنها ترحم نمى‏شود. و نه مطابق شأن و منزلتتان كار مى‏كنيد؛ و نه به كسى كه چنين كارى بكند و در ارتقاى شأن شما بكوشد اعتنا يا كمك مى‏كنيد.(بيانات حضرت امام خمينى( قدس‏سره) و رهبر معظم انقلاب‏، ولایت فقیه سایه ی حقیقت عظمی، ص 225) 
     با چرب زبانى و چاپلوسى و سازش با ستمكاران، خود را در برابر قدرت ستمكاران حاكم ايمن مى‏گردانيد. تمام اينها دستورهايى است كه خدا به صورت نهى، يا همديگر را نهى كردن و بازداشتن، داده و شما از آنها غفلت مى‏ورزيد. مصيبت شما از مصايب همه مردم سهمگينتر است؛ زيرا منزلت و مقام علمايى را از شما بازگرفته‏اند اگر مى‏دانستيد. چون در حقيقت، جريان ادارى كشور و صدور احكام قضايى و تصويب برنامه‏هاى كشور بايد به دست دانشمندان روحانى، كه امين حقوق الهى و داناى حلال و حرامند، سپرده شده باشد. اما اينك مقامتان را از شما بازگرفته و ربوده‏اند. و اينكه چنين مقامى را از دست داده‏ايد، هيچ علتى ندارد جز اينكه از دور محور حق (قانون اسلام و حكم خدا) پراكنده‏ايد؛ و درباره سنت، پس از اينكه دلايل روشن بر حقيقت و كيفيت آن وجود دارد، اختلاف پيدا كرده‏ايد. شما اگر مردانى بوديد كه بر شكنجه و ناراحتى شكيبا بوديد و در راه خدا حاضر به تحمل ناگوارى مى‏شديد، مقررات براى تصويب پيش ما آورده مى‏شد؛ و به دست شما صادر مى‏شد؛ و مرجع كارها بوديد. اما شما به ستمكاران مجال داديد تا اين مقام را از شما بستانند؛ و گذاشتيد حكومتى كه قانوناً مقيد به شرع است به دست ايشان بيفتد، تا بر اساس پوسيده حدس و گمان به حكومت پردازند؛ و طريقه خودكامگى و اقناع شهوت را پيشه سازند. مايه تسلط آنان بر حكومت، فرار شما از كشته شدن بود، و دلبستگى‏تان به زندگى گريزان دنيا. شما با اين روحيه و رويه، توده ناتوان را به چنگال اين ستمگران گرفتار آورديد تا يكى برده وار سركوفته باشد؛ و ديگرى بيچاره وار سرگرم تأمين آب و نانش؛ و حكام خودسرانه به اميال خود عمل كنند؛ و با هوسبازى خويش ننگ و رسوايى به بار آورند؛ پيرو بدخويان گردند و در برابر خدا گستاخى ورزند. در هر شهر سخنورى از ايشان بر منبر آمده و گماشته شده‏است.(بيانات حضرت امام خمينى( قدس‏سره) و رهبر معظم انقلاب‏، ولایت فقیه سایه ی حقیقت عظمی، ص 226)   
     زمين برايشان فراخ و دستشان در آن گشاده است. مردم بنده ايشانند و قدرت دفاع از خود را ندارند. يك حاكم ديكتاتور و كينه ورز و بدخواه است؛ و حاكم ديگر بيچارگان را مى‏كوبد و به آنها قلدرى و سختگيرى مى‏كند؛ و آن ديگر فرمانروايى مسلط است كه نه خدا را مى‏شناسد و نه روز جزا را. شگفتا! و چرا نه شگفتى، كه جامعه در تصرف مرد دغلباز ستمكارى است كه مأمور مالياتش ستم ورز است؛ و استاندارش نسبت به اهالى ديندار نامهربان و بى‏رحم است. خداست كه در مورد آنچه در باره‏اش به كشمكش برخاسته‏ايم حكومت و داورى خواهد كرد؛ و درباره آنچه بين ما رخ داده با رأى خويش حكم قاطع خواهد كرد.
     خدايا، بى‏شك تو مى‏دانى آنچه از ما سر زده رقابت در به دست آوردن قدرت سياسى نبوده؛ و نه جستجوى ثروت و نعمتهاى ناچيز دنيا؛ بلكه براى اين بوده كه اصول و ارزشهاى درخشان دينت را بنماييم و ارائه دهيم؛ و در كشورت اصلاح پديد آوريم؛ و بندگان ستمزده‏ات را ايمن و برخوردار از حقوق مسلمشان گردانيم؛ و نيز تا به وظايفى كه مقرر داشته‏اى و به سنن و قوانين و احكامت عمل شود.
     بنا بر اين، شما (گروه علماى دين) اگر ما را در انجام اين مقصود يارى نكنيد و حق ما را از غاصبان نستانيد؛ ستمگران بر شما چيره شوند و در خاموش كردن نور پيامبرتان بكوشند. خداى‏يگانه ما را كفايت است؛ و بر او تكيه مى‏كنيم؛ و به سوى او رو مى‏آوريم. و سرنوشت به دست او و بازگشت به اوست.(بيانات حضرت امام خمينى( قدس‏سره) و رهبر معظم انقلاب‏، ولایت فقیه سایه ی حقیقت عظمی، ص 227)   
 
 
منابع
 
1- قرآن کریم .
2- بيانات حضرت امام خمينى( قدس‏سره) و رهبر معظم انقلاب‏،ولایت فقیه سایه ی حقیقت عظمی، چ1، سازمان اوقاف و امور خیریه، قم، 1388.
3- شمس، علی، ولایت فقیه اندیشه ای کلامی، چ1، مرکز انتشارات موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی، قم، 1384.
4- موسوی خمینی، روح الله، ولایت فقیه(امام خمینی)، چ27، موسسه تنظیم ونشر و آثار امام خمینی، تهران، 1391.
5- واعظی، احمد، حکومت اسلامی درسنامه اندیشه سیاسی اسلام، چ5، انتشارات مرکز حوزه علمیه قم، قم، 1386.